شروع کار مامان
این روزها مامان خیلی غمگینه
اونقدر غم توی دلش هست که نمی شه گفت چقدر!
می دونی چرا ؟؟
اولین و آخرین علتش تویی!!!!
من دیگه باید برم اداره .. مرخصی زایمان تموم شد و تو عزیزم داری شش ماهگی رو هم پشت سر میزاری و من فکر میکنم هنوز خیلی کوچیکی برای این که به این زودی رها بشی ... ولی باور کن من هیچ چاره ای ندارم ...
اولش خیلی برات دنبال مهد کودک بودم تا اینکه با زندایی آنیتا صحبت کردم و قرار شد مدتی بری اونجا و با هلیا حسابی شیطونی کنی تا ببینم بعد چی میشه ...
باز این کمی خیالم و راحت کرد و کمی دغدغه هام و کمرنگ ... باز هر چی باشه شما توی محیط خونه هستی و از اینکه به زودی مهدکودک نمی ری دلم گرم شد... اما می دونم که مدت زیادی طول میکشه تا به این وضعیت عادت کنم ...
امیدوارم به این زودیها مجبور نشم برای مهد کودک اقدام کنم عسلم ... و تو پسر خوبی باشی و زندایی هم توان داشته باشه که به تو و هلیا برسه ...
دلم میخواد مثل همیشه پسر خوبی باشی و با آرامشت قلب مامان و آروم کنی هدیه زندگیم...
مامان دوست داره اندازه همه دنبا 


شروع کار مامان
